تبليغاتX
رقیب شمع.رفیق باد

رقیب شمع.رفیق باد

مهدکودکی برای کنترل طفل درونم!

تقدیم به آنکسی که دوستش میداشتم:

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم 
باغبان از پي من تند دويد 
سيب را دست تو ديد 
غضب الوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من 
ارام
ارام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد ازارم 
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم 
- كه چرا 
- خانه ي كوچك ما سيب نداشت....

 

 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 20:55  توسط شکر پسند.  | 

اگر یادتان ماند و باران گرفت *** دعایی به حال بیابان کنید

چه قدر زیبا گفته که بخوانید مرا تا استجابت کنم دعاهایتان را

نمی دونم حتما بایستی عربی با معبودم حرف بزنم یا با هر زبونی که بلدم اگه درد و دل کنم میفهمه

خدایا من زیاده خواه نیستم!ولی ...ولی هر کی هر خواسته ای داره اگه به صلاحه خودشه براش براورده کن

تا حالا هرچی که به ماها ندادی و دادی از روی لطف و کرم و احسان تو بوده!

ممنون خدای من

و چه قدر از عمق وجودم می خوام که همه به خواسته دلشون برسن

 

 

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت 11:35  توسط شکر پسند.  | 

به نظر شما چکار بایستی کرد تا همه در مهمانی خدای عزیز از آن لذت وافر مستفیض گردیم؟

به نظر من ماه رمضونه و نون و پنیر و گوجه فرنگی دمه افطار ٫ با خواب شیرین وقت سحر.

خدا قسمت همه بکنه!نزدیکای افطار بوی نون سنگکای داغ و تازه همه خونه و پر میکنه. وای میخوای تو اون فضا شیرجه بزنی.

یک لیوان شیر٫ دو تا دونه خرمای تازه(ترجیحا شیره چکون باشه)٫ نون سنگک داغ و برشته٫یه تیکه پنیر لیقوان و یه چنگول سبزیه تازه.

راستی که خستگی ۱۷-۱۸ ساعت عبادتو روزه داریو از تن آدما به در میکنه!جدا که پرو ام

تو رو خدا پشت سر من  نگین که شکموئه ها!نه اقتضای اینروزا اینجوری میطلبه

راستی بفرما نون پنیر

 

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 0:41  توسط شکر پسند.  | 

مدت هاست که می شناختمش!با هرم نفسهایش کلی حال وافر عایدم شده بود.

طفلکی سال ها بود که وجودش را وقف شادابی و سرسبزیزادگاهش کرده بود!

به جرات می توان گفت که زندگی سرزمین زیر پایش مدیون تکاپو و حرکت او بوده.

مدت ها بود که به همزیستی روی آورده بود.این بار با مردمانی هنر دوست و هنرپرور

و حال اثری از او نبود!کلی کنکاش کردم و سوال پرسیدم.از هرکسی جویای احوالش شدم!جستجویی بی حاصل

نگاه اول به بستر خالیش خیلی سنگین بود.

جای خالیش را حس می کردی

میگفتند که به خاطر حفر کانال محبوسش کرده اند!

عده ای هم معتقد بودند که به خاطر مرمت پل های بین راه جلویش سد شده اند.

هر کسی نظری داشت/

آنچه که خیلی خود نمایی می کرد بی رونقی سی و سه پل بود

انگار که غرورش را خورد کرده اند و تحقیر شده است!

گویی نصفه جهان گمشده ای دارد!

نمی دانم چهل ستون هنوز چهل تا ستون بود یا نه؟شاید مثل زاینده رود پایش رفته بود!

گویی شادابی و نشاط هم از نقش های زنده و پویای عالی قاپو پریده بود

حالا دیگر سنگ آب های مسجد هم انعطافی نداشت!

حتی گزهایشان هم تلخ بود!

منارجنبانشان که بی حرکت بی حرکت

پل خاجو هم یارش را گم کرده بود!

خلاصه اینکه اصفهان نصف حیاتش را گم کرده بود!

ای کاش که باز جاری شود

ای کاش باز زنده شود

ای کاش زاینده رود شود

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 23:40  توسط شکر پسند.  | 

 

 

 

نمی دانم چرا اینقدر دلم هوای گذشته ها را کرده است!هر چند آنقدر ها سن و سالم بالا نیست ولی خاطرات شیرین گذشته ام انگاری روی آن ها دو سانتی متری گرد و غبار نشسته است و گهگاهی دوست دارم با یادآوری دوباره آنها هم ذهنم را گرد گیری کنم و هم لحظات خوش قدیم را برای چند لحظه ای زنده کنم.

یادم می آید آنوقت ها ته یک کوچه خاکی زندگی می کردیم.آن محل باغ زیاد داشت.تابستان های سر سبز باغ ها را که هوایش با جاهای دیگر خیلی فرق می کرد و بوی یونجه و شبدر باغ ها که تا کیلومتر ها می شد استشمام  کرد را هرگز از یاد نخواهم برد.همه همسایه ها هم قد و قواره هم بودند!ساختمان ها تقریبا هم شکل بود.همسایگانی خون گرم داشتیم که اگر می فهمیدند برای یکی از همسایه ها مشکلی پیش آمده تا آن مشکلش را رفع و رجوع نمی کردند دست از سر او بر نمی داشتند.هر روز صبح که به مدرسه می رفتیم از آنجا که توفیق اجباری نصیبمان شده بود و آخره کوچه سکنی داشتیم ، تا به مدرسه برسیم بایستی به پیر و جوان محل سلام کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/05/06ساعت 23:4  توسط شکر پسند.  | 

این داستانک را از یک وبلاگی کش رفته ام، البته با اجازه رسمی صاحب وبلاگ چنین جسارتی را انجام داده ام!همچنین مقداری هم توی متن آن دخل و تصرف کرده ام!(حرف راست را بایستی از دهان چه کسی بشنوی؟)

 

آبکیه آبکی:

یک آقایی یک نفر را رئیس بانک می کند  و رئیس جدید بانک یک نفری می رود شمال.

...دربان بانک ادعا می کند آن آقا دزد است.

در این بین تمام کارمندان بانک نقدینگی بانک را می زنند به جیب و می روند پیش همسرانشان. و سپرده گزاران روبروی دستگاه "نوبت بده بیرون" نشسته و به ماجرا نگاه می کند.

 

آن آقا که تهمت دزدی خورده می آید می بیند بانک خالی شده. لذا صرفاً از آبسرد کن کمی آب می خورد و می رود.

 

نتیجه گیری: در مصرف آب صرفه جویی کنیم...باشه؟

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 16:10  توسط شکر پسند.  | 

۱.توصیه ما به شما----->سال های تاکنون!

۲.مرتبط با لینک بالا:

بازم مثل هر شب کسلم
غصه نشسته رو دلم
میگن بازم شهید میاد
یه عالمه خیلی زیاد


دسته گلای بی زبون
گمشده های بی نشون
یه ریزه خاکسترشون
دو حلقه انگشترشون
یه تیکه استخون سرد
یه شاخه گل یه بال و پر
یه دکمه ی پیرهنشون
یه ذره خاک تنشون
تابوتای یه اندازه
تو هرکدوم یه سربازه
بادی که شیون می زنه
ابری که بر تن می زنه
تابوتا خیسه آب می شن
دسته گلا خراب می شن
می پیچه تو شهر و دهات
عطر سلام و صلوات

 

آی مادرای مهربون
بچه هاتون بچه هاتون
دسته گلایی که دادین
به جبهه ها فرستادین
حالا با تابوت اومدن
با بوی باروت اومدن
سر ندارن پا ندارن
شوق تماشا ندارن
مادر از خدا می خوان
با گریه و دعا می خوان
تابوتاشونو باز کنن
بچه هاشونو ناز کنن

 


اما بویی عجیب میاد
بو کنی بوی سیب میاد
میگن کسی که پا بشه
راهی جبهه ها بشه
سر به بیابون بذاره
تو عاشقی جون بزاره
اونجا که افتاب می شینه
خواب گلستون می بینه
بچه های عزیزم باغ گلای سیبم
رو عشقتون پا نذارین
ایرانو تنها نزارین
میهن رو تنها نزاری

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 17:25  توسط شکر پسند.  | 

۲۵/۰صدم.به شما توصیه می کنم یادداشت های این وبلاگ را حتما مطالعه کنید.سال های تاکنون.

1.جاده یک دست نشیب است بیا برگردیم...پشت عیسی به صلیب است بیا برگردیم.

بیت اشاره شده(بالا)نشانه چیست؟

الف.غربت

ب.شخصیت!

ج.به تو چه؟!؟

د.تمام موارد

 

2.حال نوشتن توی درونم(جمله بندی حد تیم ملی) مرده است!

 

3.این خط را از یک جایی خواندم ولی یادم نیست که کجا!بهتان گفتیم تا باشد پشت سر ما نگویید که کج بیل هم آری و بلی و اینها!یعنی اینکه اصلا اهل کپی نیستیم ها حتی جنابعالی!

 

"رقص را به خاطر بسپار،مایکل جکسون مردنی ست!"

 

4.مدتی برای یکی دوتا از نشریات در پیت محلی چند خطی هرچند نامئنوس و مبهم ولی برخواسته از دل می نوشتم که دیگر سه هفته ای است که این عادت زشت و بد و ناپسند و اوا خاک برسرانه را ترک کرده ام!

 

5.دست نیافتنی ترین آرزوهای آدم دست یافتنی ترین آرزوهای اوست!

 

6.با این روز هایی که می گذرد مدتهاست که فکر می کنم افسرده شده ام، شما چطور؟

 

7.(بعدا این شماره را بسط می دهم)

 

8. هشت پا رو کشتم

 

9.بسه دیگه!خدا رو شکر که حس نوشتن توی من مرده بود که اگه زنده بود چیکار می کردم!

بی خبران را خبر خبر، که مدتی است سر کارم!جدا سر کارم یعنی یک شغل _ حالا ببین  منو _ نسبتا مناسب دارم.

فقط بدی که دارد باید ساعت پنج صبح از خانه بزنم بیرون!

نه اشتباه نکنید شاگرد کله پزی نشدما نه!

کارمند فعلا ثابت قسمت مالی یک شرکت تولیدی بوده استم!

همین

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 23:26  توسط شکر پسند.  | 

1. خداوندا تا خانه خورشید چند ستاره راه است؟

این روز ها شدیدا دلم گرفته! احساس تنهایی میکنم.اصلا چه فایده؟ این حرف ها را برای چه اینجا میزنم؟

به قول آقای احمدی نژاد من که خار و خاشاکی بیش نیستم!

اصلا برای چه توی کشور مادریم حساب آیم.حالا گیرم حرفی هم برای گفتن داشته باشم!؟

این روز ها نقش پرچم مام وطنم،کشور زادگاهم،ایرانم حالم را به هم می زند!و آن را از چشم دزد پرچم ایران می بینم!

حالا دیگر به ایرانی بودنم هم افتخار نمی کنم!شاید  پناهنده افغانستان شدم!بی هیچ شوخی کابل را به زادگاهم ترجیح میدهم!

حداقل آنجا رییس جمهورشان فهم و ادب که دارد!به آدم هم توهین نمی کند.

ایران هم باشد برای احمدی نژاد و یاران و دوستان و اقوامش

دوست دارم جایی باشم که دیگر صدای ایشان را نشنوم!صدا و سیما هم امواجش به آنجا نرسد!آخر دیگر از دیدن مرتضی حیدری و کامران نجف زاده حالت تهوع می گیرم!

دوست دارم هرجایی باشم جز ایران!

2. روزگاریست که یک سوال ذهنم را مشغول خود کرده است!راستی می شود که روزی حقیقت مطلق آن سوی باختران توسط عده ای انسان های تشنه قدرت و بی لیاقت سرکوب شود و تازه با هلهله شان صدای عدالتش را توی همهمه هایشان گم کنند؟

یعنی روزگاری حسین (ع) که از خون خداست ، رهبر آزادگی و جوانمردی است را این چنین به قتل برسانند و بزرگمردان آن عهد و روزگار مهر خاموشی بر لبانشان نقش ببندد؟یعنی شدنی است؟

امروز چه این حقیقت امکان دارد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 0:48  توسط شکر پسند.  | 

انا فتحنا لک فتحا مبینا

و خدایی هم هست!

شرط ادب حکم کرد که از جناب آقای دکتر محسن رضایی کمال تشکر را به جای آورم!

انشاء ا.. که سالیان سال سایه شان بالای سر ملت باشد!

 

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت 0:32  توسط شکر پسند.  |